عوامل ایجاد خشونت در جامعه

خانواده؛ یکی از عوامل اصلی ایجاد خشونت در دانش‌آموز
 کودکانی که قربانی مزمن والدین هستند علاوه بر اینکه به لحاظ فیزیکی تهدید می‌شوند و ضربه می‌بینند، به واسطه وابستگی عاطفی و جسمی‌شان به عوامل خشونت تحت فشارهای روانی هستند. خشونت علیه کودکان شامل اختلالات تعاملی شدید در خانواده است؛ جایی که کودک جریان جامعه‌پذیری خودش را کامل می‌کند و سرپرستان محترم باید حمایت جسمانی و عاطفی مورد نیاز کودک را فراهم کنند. اگر در خانواده به کودک توجه شود و خشن بار نیاید در مدرسه هم از خشونت‌هایی که توسط کودک صورت می‌گیرد، کاسته می‌شود.

 بسیار روشن است که مسایل تربیتی ریشه در خانواده دارند ولی آیا آموزش‌و‌پرورش ما به اندازه کافی پویا و کارآمد هست که ناملایمات روحی دانش‌آموزان را در ابتدا تشخیص و برای آن راه‌حل مناسبی ارائه دهد، به نظر من خیر!


 البته پرخاشگری منشا غریزی هم دارد و نمی‌توان آن را تنها به شرایط خانواده و جامعه مربوط دانست. جلوه‌هایی از آن به‌صورت دفاع، نزاع‌های شخصی و درگیری‌های جمعی در دانش‌آموزان به خصوص پسرها دیده می‌شود.

 تعیین مقدار و نحوه اثرگذاری عوامل موثر بر رفتارهای خشونت‌بار به راحتی امکان‌پذیر نیست و از فردی به فرد دیگر متغیر است. به نظر من برای بررسی این پدیده اجتماعی نمی‌توان تنها یکی از این عوامل را مورد بررسی قرار داد. به طور قطع عکس‌العمل‌های افراد مختلف به محرک یکسان، متفاوت خواهد بود. برای بررسی علل افزایش خشونت در مدارس باید متغیرهای مختلف اثرگذار بر رفتار دانش‌آموزان در سطحی گسترده مورد بررسی قرار گیرند. از آنجا که دانش‌آموز جدا از جامعه نیست، مطمئنا چنین تحقیقی می‌تواند به کاهش خشونت و جرایم در جامعه نیز کمک شایانی کند.


نحوه مدیریت خشونت توسط مدیر و معلم عامل مهمی در بروز خشونت
 یکی از عوامل مهم خشونت در مدارس، نحوه مدیریت مدیران، معاونان و معلم در کلاس است. باید قبول کنیم اغلب مدیران مدارس ما اصول مدیریت را بلد نیستند و مساله کوچکی را که می‌شود به ساده‌ترین راه ممکن حل کرد به یک مشکل بزرگ تبدیل می‌کنند که خشونت دانش‌آموزان را به دنبال دارد. به عنوان مثال چند روز قبل وارد کلاس سوم ریاضی شدم و دیدم دانش‌آموزی با کلاه توی کلاس نشسته و طبق معمول از او خواهش کردم کلاهش را درآورد و مثل بقیه اصول کلاس را رعایت کند. ایشان هم از بنده خواهش کردند که اگر اجازه می‌دهید کلاهم را درنیاورم. متوجه شدم حتما دلیل قانع‌کننده‌ای برای این کار دارد. از در مدرسه که بیرون می‌رفتم با همان دانش‌آموز برخورد کردم، خودش کلاهش را یواشکی درآورد و گفت آقا ببین فلانی با قیچی چه بلایی به سر موهایم آورده؟ خوب شما باشید برخوردتان با چنین مدیر و معاونی چگونه است، آیا منتظر کوچک‌ترین فرصتی برای تلافی نمی‌مانید؟ یکی دیگر از عوامل خشونت‌زا، سرکوب شدن اغلب خواسته‌های بچه‌ها در جامعه است که خودتان بیشتر و بهتر از بنده می‌دانید. این برآورده نشدن خواسته‌ها حتی به صورت نصفه و نیمه خود را به شکل دعوا و خشونت و عصبانیت یا در جامعه یا در مدرسه نشان می‌دهد.

 از ناحیه مدرسه به تجربه دیده‌ام سطح خشونت در مدارسی که مدیر و عوامل ستادی به طور کلی با دانش‌آموزان با خشونت بیشتری برخورد می‌کنند، بیشتر است. عموما مدیرانی که می‌خواهند با اعمال خشونت و زور دانش‌آموزان را کنترل کنند، سبب افزایش شدید خشونت در مدرسه می‌شوند. در یک مدرسه با دانش‌آموزان ثابت پس از تغییر مدیر در سال بعد و تغییر روش مدیریت، این تغییر رفتار را در دانش‌آموزان به عینه دیده‌ام.

در حال حاضر شوربختانه مدرسه‌ها زمینه بروز خشونت را فراهم می‌کنند. مثلا فشار خانواده و مدرسه برای نمره آوردن و بالا بردن معدل، حجم کتاب‌های درسی و شمار آنها که تقریبا به طور میانگین 10 عنوان در هر پایه است، آموزش‌های ناشاد در مدرسه و حتی اضطراب‌زا و غمبار، رابطه تحکمی معلم و دانش‌آموز و به ویژه معاونان و دانش‌آموزان، کلاس‌های شلوغ و زجرآور و از همه مهم‌تر بی‌انگیزگی و بی‌هدفی در آموزش و حتی بی‌آیندگی، برخی از زمینه‌های بروز خشونت در مدرسه‌اند.


فقر؛ عامل بازتولید خشونت در دانش‌آموزان
 هرچند خشونت نیز مانند دیگر رفتارها به هیچ‌وجه معلول یک علت نیست اما در مدارس مهم‌ترین عامل نه مدرسه، نه تراکم کلاس، نه معلم و نه مدیر است. بلکه عامل اصلی خشونت سطح رفاه و نوع گذران زندگی دانش‌آموز است. یک دانش‌آموز ندار، جسم و روحش در تسخیر فقر، ناآرام و رام نشدنی است. دانش‌آموزی که در تقابل پیشرفت تکنولوژی، ظاهر بینی، سطح رفاه دیگران و... نسبت به وضعیت خود، نمی‌تواند ارتباطی منطقی با آنچه از او انتظار می‌رود، برقرار کند. این دانش‌آموز روحیه‌ای تقابلی پیدا می‌کند و در مقایسه وضع زندگی دیگران و جیب خالی خود و خانواده‌اش به جنون می‌رسد. این مساله به مدرسه و دانش‌آموز منحصر نمی‌شود بلکه انعکاسی است از وضعیت واقعی و کنونی جامعه. اگر توجه کنیم، می‌بینیم که نه فقط مدرسه بلکه جامعه ما نیز به سمت خشونت بیشتر رفته است.

 تاحدی موافقم. من به عنوان یک معلم خودم شخصا وضعیت دانش‌آموزان گرفتار را پیگیری می‌کنم و در بسیاری از مواقع با مشکلات درون خانواده و ناهنجاری‌های رفتاری و مشکلات اقتصادی آنها مواجه می‌شوم. گرچه تلاش می‌کنم کاری برای این دانش‌آموزان انجام دهم اما تلاش و توان من در مقابل انبوه مشکلات بسیار کم‌تاثیر است. بی‌شک خلاء وجود یک تیم روانکاوی و حتی پزشکی را حداقل در اداره هر شهرستان حس می‌کنم.
نسرین چراغی: در بیشتر مدارس دنیا درکنار معلم یک نفر به‌عنوان کمک معلم هست و معمولا به ازای هر60نفر, یک مشاور و روان‌شناس و مددکار اجتماعی باید حضور داشته باشد اما در مدارس ما چنین چیزی وجود ندارد.

 کلا سه نوع خشونت در مدرسه رخ می‌دهد. دانش‌آموز به دانش‌آموز، دانش‌آموز به معلم و البته معلم نسبت به دانش‌آموز اما عموما و در رسانه‌ها خشونت نوع سوم بازتاب دارد و پیگیری می‌شود اما به فراوانی خشونت نسبت به معلم هم هست که چندان بازتاب نمی‌یابد که بدترین نمونه‌اش علیه خشخاشی رخ داد اما تاکنون خودم دیده‌ام که دو معلم به خاطر فشارهای دانش‌آموزان سکته و فوت کرده‌اند. یکی در تهران و یکی در بروجرد.

تراکم بالای کلاس و کم‌توجهی به خواسته‌های دانش‌آموز؛ عامل دیگر خشونت
 البته باید یادآور شد که مدرسه‌های دخترانه در این زمینه بسیار متفاوت از مدرسه‌های پسرانه هستند. خشونت در ذات زن بسیار کمرنگ‌تر از مرد است و این خود برای مدرسه‌های پسرانه مشکلات بیشتری ایجاد می‌کند. البته بنا به تجربه من هیچ تفاوتی بین مدرسه‌های دولتی و پولی در زمینه خشونت وجود ندارد. حتی گاهی با اینکه در مدرسه‌های پولی شمار دانش‌آموزان کمتر است، خشونت و ناسازگاری بین آنها بیشتر است. این جدا از مدرسه‌های پولی است که گزینش در آنها پررنگ است و عموما با دانش‌آموزانی از خانواده‌هایی با فرهنگ و آرام در مدرسه روبه‌رو هستیم. اما درباره راهکارها به نظر من در کلاس‌های بالای 20 نفر هم دانش‌آموز خشونت پنهان و آشکار را تجربه می‌کند و هم معلمان. بهترین راهکار کنونی برای کاهش خشونت کاهش دانش‌آموزان هر کلاس است که البته کاربه‌دستان ما در یک فرآیند معکوس در حال کاهش نیرو و متراکم کردن دانش‌آموزان و فشار چندین برابری بر معلم و دانش‌آموز هستند.

 بله درست است تراکم بالای کلاس مانع از توجه به دانش‌آموزان و در نتیجه افزایش پرخاشگری در دانش‌آموزان می‌شود. ولی آیا واقعا به کاهش این تراکم تاکنون توجه شده است؟ مگر نه اینکه مدارس مدام به این تراکم اعتراض دارند و این مساله مدام به ادارات بازخورد داده می‌شود. کسانی که در راس هستند به این بازخوردها متاسفانه توجهی نمی‌کنند.

خشونت به هر شکل که باشد قابل کنترل است. به شرط آنکه اعتقادی به وجود راه‌حل داشته باشیم. درک شرایط روحی فرد خشونت‌کننده اولین مرحله رسیدن به راه‌حل مناسب است. همچنین منتظر ماندن برای تاثیرگذاری آن شخص در مواجهه با زمانی که نیاز به پاسخگویی شما در برابر نیازهایش دارد، راهکار دیگری است که باز هم می‌تواند راه تعامل با او را باز کرد و به تدریج در این فرآیند پاسخ‌های منطقی به عملکرد شما دهد. با این همه توان بسیار بالایی می‌خواهد و همین‌طور دانش درک موضوع که معلمان با تجریه و چندسویه‌نگر قادر به انجام آن هستند. برخورداری معلمان از پارامترهایی مثل درک فاصله بین نسل‌ها و حرکت کردن در امتداد گفتار و ادبیات قابل فهم برای نسل جوان و هم ذات‌پنداری با خواسته‌های نسل حاضر و عقب‌نشینی تاکتیکی در برابر بعضی از خواسته‌ها تا زمان تاثیرگذاری مناسب به وجود آوردن احساس نقش‌مندی در دانش‌آموز می‌تواند برای کنترل و کاهش خشونت نقش بسزایی داشته باشد.

نیاز ضروری به حضور روانشناس یا مددکار اجتماعی در مدارس
 واقعا وجود روانشناسِی قوی و آگاه به مسایل دانش‌آموزان به عنوان ناظر یا مشاور در مدارس توصیه می‌شود؛ امری که بسیار ضعیف است و وجود مشاور در مدارس جدی گرفته نمی‌شود. بسیاری از جنبه‌هایی که برای بسیاری از ما به عنوان سوال مطرح می‌شود و البته گنگ است به شکل یک عارضه روانی مشخص با روش کنترل مشخص برای یک روانشناس مطرح است.

برگزاری دوره‌های آموزشی توسط آموزش‌و‌پرورش به جای دوره‌های کذایی ضمن خدمت که خیلی‌ها نسبت به آن معترضند، راهکار مناسبی برای کاهش خشونت در مدارس است. اگر توسط معلمان برای معلمان صورت بگیرد که عالی است. یک راهکار دیگر هم تقویت انجمن اولیا و مربیان است. این انجمن اولیا می‌تواند کارگاه‌های آموزشی مواجهه با خشونت را برای اولیای دانش‌آموزان برگزار کند و ماهیت این گروه از شکل صوری و منفعل به صورت واقعی و فعال درآید.

یکی دیگر از عوامل خشونت در مدارس، نبودن فرصت گفت‌وگو در مدرسه است. گفت‌وگو میان معلمان با خودشان، میان دانش‌آموزان و معلمان و گفت‌وگوی سامانمند میان دانش‌آموزان. به نظر من علاوه بر کاهش شمار دانش‌آموزان به ویژه در مناطق حاشیه‌ای، درخواست گفت‌وگو در مدرسه می‌تواند خواسته‌ای مفید باشد. ما باید در مدرسه نیز بتوانیم با هم گفت‌وگو کنیم و دانش‌آموزان را از مصداق‌های خشونت آگاه کنیم و به آنها آموزش دهیم. با همه این راهکارها هنوز جو خشن و نامطمئن در مدارس وجود دارد؛ جوی که آنقدر گسترده شده هم به دانش‌آموزان و هم به معلمان آسیب می‌رساند یا باعث بروز خشونت در سطح ضرب و شتم و کشتار همکلاسی و معلم می‌شود یا موجب خودکشی دانش‌آموزان شده است. عامل، ضعف شدید سیستم آموزشی کشور است که متاسفانه موضوع خشونت در مدارس را رها کرده و با بی‌توجهی نسبت به آن خشونت در دانش‌آموزان رواج یافته به تنهایی بار اصلی علت بروز و گسترش خشونت را به دوش می‌کشد. «خشونت» آتشی است که توسط رفتارهای غلط تربیتی خانواده روشن می‌شود و توسط ضعف سیستم آموزشی و دست‌اندرکاران آن و ناآگاهی از نوع برخورد با خشونت و مشکلات دانش‌آموزان موجب شعله‌ور‌تر شدن آن می‌شود. با‌ ای‌کاش گفتن و بحث صرف و تاسف مشکلی حل نمی‌شود. آموزش و پرورش باید گام بزرگ و جدی در این زمینه بردارد.

 

راه‌های گسترش بهداشت روانی در جامعه

راه‌های مختلفی برای گسترش بهداشت روانی در جامعه وجود دارد. نخست، رعایت اموری است که می‌تواند از بروز ناسلامتی روانی پیشگیری کند. در درجه دوم، از نظر جسمی، باید امنیت خدماتی و بیمه‌ای افراد تأمین شود. بیمه‌های اجتماعی به‌طورکلی تأثیر فراوانی بر سلامت روانی افراد دارند. به‌طور مثال اگر فردی بیکار شد، آیا برای او در جامعه شغلی وجود دارد؟ اگر قرار باشد از بیمه بیکاری استفاده کند، آیا سرانجام برای فرد بیکار شغلی پیدا خواهد شد؟
این موضوعات نمود واقعی هم دارد. در تجربیات شخصی‌ام در دانشگاه، روزی نیست که دانشجویی به من مراجعه نکند و نگوید که به آخر خط رسیده و در نا امیدی کامل قرار دارد. بسیاری از این جوانان خسته شده‌اند از این‌که کار نیست؛ یا اگر کاری هم باشد، درآمد کافی ندارند. وقتی این فرد در کلاس نشسته، چطور می‌توان او را وادار کرد تا خوب آموزش ببیند؟ او نگرانی‌هایی دارد که باعث می‌شود تنها حضور فیزیکی در کلاس داشته باشد. اما وقتی این فرد احساس کند که حمایت کامل اجتماعی از او وجود دارد، وضعی متفاوت با وضع امروزش خواهد داشت.

بیمه‌ها به‌طور «ظاهری» در جامعه گسترش پیدا کرده‌اند اما درواقع چنین نیست. به‌طور مثال ٢‌سال است که گفته‌اند می‌خواهیم به روزنامه‌نگاران و نویسندگان خدمات بیمه‌ای ارایه کنیم؛ اما از اجرای آن خبری نیست. در همان بیمه‌هایی هم که وجود دارد میزان خدمات بسیار پایین است اما در ظاهر حرف این است که همه نویسندگان، هنرمندان و روزنامه‌نگاران بیمه‌اند. اما این بیمه، بیمه‌ای نیست که بتواند دردی از آنها را دوا کند. با این توصیفات اگر خدمات و بیمه‌های تأمین‌اجتماعی، تعریف شده باشند و خدمات درستی ارایه دهند، یک از راه‌هایی است که می‌تواند بخشی از سلامت روانی و جسمانی افراد را تأمین کند.
برای ایجاد سلامت روانی در جامعه، باید فشار ساختاری از روی مردم برداشته شود. فشار ساختاری یعنی از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، بر مردم فشاری نباشد و با رفتارهایمان نباید افراد را در زمینه‌های مختلف، دچار سرخوردگی کنیم. به‌عنوان نمونه فرد وقتی رشته هنر و موسیقی را دوست دارد، باید بتواند در آن رشته تحصیل کند. وقتی امکان دستیابی به این خواسته‌ها ممکن نباشد، سلامت جسم و روان افراد به مخاطره می‌افتد. در این شرایط فشارهای مختلفی از سوی جامعه یا ساختارهای موجود در آن، بر افراد وارد می‌شود و امکان سرخوردگی افزایش می‌یابد. آیا فرد سرخورده، می‌تواند فرد سالمی باشد؟ این تنها یک مثال بود. می‌توان مثال‌های دیگری از سایر حوزه‌ها را بیان کرد که فشار ساختاری بر افراد جامعه تحمیل می‌شود. تا زمانی که این فشار وجود دارد، جامعه سالمی از لحاظ روانی نخواهیم داشت.

 

دلیل و منشا خشونت در اجتماع

افسر افشار نادری جامعه‌شناس و استاد دانشگاه در روزنامه شهروند نوشت: زمانی‌که از جامعه سالم بحث به میان می‌‌آید، پیش‌نیازی‌هایی برای تحقق‌اش وجود دارد که اهم آن، وجود انسان سالم است؛ انسان سالم نیز، انسانی است که نه‌تنها از نظر جسمی، بلکه از نظر روح و روان باید سالم باشد. برای پاسخ به پرسشی که وجود بهداشت و سلامت روان را در جامعه الزامی می‌داند و از چرایی آن بحث به میان می‌آورد، می‌گوییم: وقتی سرتان درد می‌گیرد، یا دچار بیماری دیگری می‌شوید، نمی‌توانید امور روزمره را با بازدهی خوب انجام دهید. نگرانی، اضطراب، استرس و حتی نارضایتی، (که ازجمله موضوعات مربوط به روان است)، نیز منجر به احساس بیماری می‌شود؛ و زمانی که یک فرد دارای احساس نگرانی و اضطراب باشد، نمی‌تواند بر انجام کاری متمرکز شود و آن را به درستی انجام دهد. وقتی من به‌رغم همه سرمایه‌گذاری‌هایی که برای فرزندم انجام داده‌ام، نگران این هستم که ممکن است آینده او با آن چیزی که افق چشم‌انداز من است، مواجه نشود، نمی‌توانم امروز، او را به راحتی در جامعه رها کنم.

چیزهایی را که ذکر می‌کنم، همگی پارامترهای رضایت و امنیت در جامعه هستند. زمانی‌که ما بر عاملی مانند «امنیت» دست می‌گذاریم، منظورمان چیزی است که سلامت روان جامعه را در پی دارد. لذا اگر این عامل به درستی و کمال وجود نداشته باشد، خواه ناخواه افراد سالمی در جامعه نخواهیم داشت و به تبع آن جامعه سالمی هم نخواهیم داشت. در این صورت، نمی‌توانیم از افراد جامعه، انتظار داشته باشیم که دروغ نگویند، سر دیگران کلاه نگذارند و کارها و امور
تحت مسئولیتشان را درست انجام دهند. این موارد نشان‌دهنده فقدان امنیت در جامعه است و افراد به‌خاطر احساس ناامنی، ممکن است دست به انجام کارهایی بزنند که منافع آنها را تأمین کند و این موضوع اولویت یابد.

مسلم این است بی‌اعتمادی، سلامت جامعه را به‌خطر می‌اندازد. فرض کنید در جامعه، افراد به یکدیگر بی‌اعتماد هستند. در این جامعه فرد دیگر نمی‌تواند به پزشک معالج‌اش و دستوراتی که می‌دهد، اعتماد کند. باید به چند پزشک مراجعه کند تا مطمئن شود که حقیقت به او گفته شده است. وقتی فرد به هواپیما بی‌اعتماد می‌شود، دیگر با هواپیما سفر نخواهد کرد. اگر بخواهد ازدواج کند، به خود می‌گوید: «چطور می‌توانم شریک زندگیم را انتخاب کنم، درحالی‌که همه درحال دروغ گفتن هستند». در این وضع، زن و شوهر نیز به هم اعتماد نخواهند داشت؛ و پدر و مادر نسبت به فرزندان بی‌اعتماد می‌شوند. اعتماد نداشتن به خانواده، همکاران، همسایه‌ها و درنهایت به کل جامعه، علایم فقدان امنیت و اعتماد در جامعه است که درنهایت از بین رفتن سلامت روانی کل جامعه را در پی خواهد داشت. وجود این وضع یعنی، بهداشت روانی افراد، تأمین نیست.

در چنین جامعه‌ای، بسیاری از امور معوق می‌ماند. عده‌ای دلشان می‌خواهد به دیگران احترام بگذارند، اما احترام نمی‌بینند. بعضی می‌خواهند کارشان را به خوبی انجام بدهند، اما به خاطر کار خوب نه‌تنها تشویق نمی‌شوند و ارتقا پیدا نمی‌کنند، بلکه اساسا فرقی میان آنها و کسانی‌که بد کار می‌کنند، وجود ندارد. عده‌ای می‌خواهند دوستی‌ها را در جامعه تقویت کنند، اما ارتباطات، ناسالم است و دوستی‌ها قابل اعتماد نیست. می‌خواهند به فردی که تصادف کرده و در خیابان افتاده، کمک کنند اما می‌ترسند خودشان مقصر شناخته شوند و …

از این نمونه‌ها بسیار است. به راحتی می‌توانید به این موضوع پی‌ببرید که در چنین جامعه‌ای، هیچ‌کس نمی‌تواند درست کار کند و کار درستی انجام دهد. در چنین جامعه‌ای، نمی‌توان انتظاری جز «فساد»، «از بین رفتن سرمایه‌های اجتماعی» و «طغیانگری مردم» داشت. «خشونت»، ذات جامعه بی‌اعتماد است. لذا رفتار خشونت‌آمیز افراد، دلیل بر فقدان آسایش روانی آنهاست.

«امنیت»، آنچنان که ذکرش رفت، اقسامی دارد. به این معنا، «امنیت» مهم‌ترین عامل سلامت انسان از نظر روانی است. امنیت فرهنگی، مثل سرمایه‌گذاری افراد برای فرزندانشان. امنیت اقتصادی مثل این‌که فردی یک مغازه را می‌خرد که در آن کار کند، اما دستور تخریب آن صادر می‌شود؛ یا این‌که از ترس ورشکستگی یک بانک یا موسسه، کسی سرمایه‌گذاری نمی‌کند. امنیت سیاسی مثل این‌که آیا من به افرادی که رأی می‌دهم، نیازهای مرا برآورده می‌کنند یا خیر. در هر صورت، ما امنیت را در حوزه‌های مختلف درنظر می‌گیریم و وقتی دقیق شویم، در امور مختلف، امنیت وجود ندارد و بی‌اعتمادی شکل گرفته است. وقتی زیر سیستم‌های یک جامعه نمی‌توانند افراد را به خودشان مطمئن کنند، نمی‌توانند همگام با هم جلو بروند.

تاریخچه خشونت

خُشونَت استفاده از زور فیزیکی به منظور قراردادن دیگران در وضعیتی بر خلاف خواست‌شان، است. در تمامی جهان خشونت به عنوان ابزاری برای کنترل استفاده می‌شود، در واقع نوعی تلاش برای سرکوب و متوقف کردن اغتشاشگران در مقابل نگرانی‌های مربوط به اجرای قانون و فرهنگ در یک ناحیه خاص است. کلمه خشونت طیف گسترده‌ای را پوشش می‌دهد. خشونت می‌تواند از درگیری فیزیکی بین دو انسان تا جنگ و نسل‌کشی که کشته شدن میلون‌ها نفر از نتایج آن است، گسترده شود. شاخص صلح جهانی به روز شده در ژوئن ۲۰۱۰، ۱۴۹ کشور را براساس معیار «عدم خشونت» طبقه‌بندی کرده است.

  • خشونت حالتی از رفتار است که با استفاده از زور فیزیکی و یا غیر فیزیکی فرد خشن خواسته خود را به دیگران تحمیل می‌کند. خشونت ممکن است در اثر خشم اتفاق افتد. خشونت از نظر لغوی به معنای خشکی، تندی و سختی است.[۶]
  • جوانان و خشونت

    تقریباً ۳۴ درصد تمام بزهکاران که به خاطر بزه مجرمانه در ۲۰۰۶ دستگیر شدند زیر ۲۱ سال بودند (اداره فدرال تحقیقات ۲۰۰۷b) بعضی از محققین اظهار کرده‌اند که شاید رسانه‌ها منجر به خشونت جوانان می‌شوند.[۱۷] با این وجود بیشتر تحقیقات این استدلال را پشتیبانی نکرده‌اند. برای مثال نتیجهٔ یک مطالعه طولانی مدت بر جوانان هیچ رابطهٔ طولانی مدتی میان بازی کردن ویدئو گیم‌های خشونت بار و خشونت‌های جوانان یا قلدری پیدا نکرد.[۱۸] طبق کتاب «تأثیرات نژاد و وابستگی‌های خانوادگی بر اعتماد به نفس، کنترل شخصی و بزهکاری» کودکانی که توسط دو والد و محبت مناسب بزرگ شده‌اند به احتمال زیاد به افرادی غیر خشن تبدیل می‌شوند. باور بر این است که یک کودک نیاز دارد در طول سالهای نخستین کودکی با والدینش رابطه برقرار کند. در نتیجه کودک شانس بیشتری دارد که به فردی خشن بدل نشود. بسیاری از کودکانی که محبتی را که نیاز دارند از والدینشان دریافت نمی‌کنند به منابعی دیگر جهت پرکردن این خلأ روی می‌کنند که یکی از معمول ترینشان دار و دسته هاست.

خشونت از دید مایکل نگلر

   واژه‌ی خشونت [وایولنس] از ریشه‌ی لاتین ویولار در لاتین گرفته شده است. این نوع نگاه به کلمات مفید است؛ چون اتیمولوژی یا ریشه‌شناسی اغلب به ما اجازه می‌دهد تا با دقت به زمانی نگاه کنیم که مسائل بیشتر به صورت فطری درک می‌شدند تا زمان حال. «ویولار» یعنی‌ به زور وارد شدن و در دوره‌ی کلاسیک به معنی‌ آسیب زدن، بی‌‌احترامی کردن/ننگین کردن، هتک حرمت کردن/غضب و تجاوز کردن، استفاده می‌شد. 

         مانند همه‌ی کلمات مهم، خشونت نیز دارای معنایی گسترده و استعاره‌ای است. ما در مورد یک «طوفان خشن» صحبت می‌کنیم یا می‌گوییم، «وقتی ماشینم در چاله افتاد دچار یک شوک خشن شدم». اما این آن‌ نوع خشونتی نیست که ما در این مطلب با آن‌ سر و کار داریم. حتی درنده‌خویی حیوانات نیز واقعاً از آن‌ نوع خشونت نیست. یک شیر ممکن است خیلی‌ با خشونت با یک بره رفتار کند اما این یکی از جلوه‌های طبیعت است. شیر به بره‌ای که غریزه او را وادار به کشتن آن‌ می‌کند بی‌‌احترامی نمی‌کند او را مورد غضب قرار نمی‌دهد و به او تجاوز نمی‌کند؛ او فقط بره را می‌کشد. نوع دیگر نگاه کردن به این موضوع این است که هیچ [رشته] پیوند و الفتی بین شیر و بره وجود ندارد که وقتی شیر حمله می‌کند از هم گسیخته شود. حیوانات دارای طیف گسترده‌ای از احساسات هستند ولی تا جایی که ما می‌توانیم تشخیص دهیم، خشم عدالت‌طلبانه یکی‌ از آن‌ها نیست. 

    خشونت، منظور من از [این کلمه]، یک پدیده‌ی انسانی است. ما هنگامی خشن هستیم که به یکدیگر، یا به هر کدام از اجزای محیط زندگی‌ که به طرز هوشمندانه‌ای در هم تنیده و به هم متصل است آسیب برسانیم. اگر این حس در هم تنیدگی/ پیوند/ ارتباط مقدس که خشونت به آن‌ آسیب می‌زند را در بالا‌ترین مرتبه قرار دهید می‌توانید همراه با رزمنده‌ی انقلاب فرانسه، ژاک لوسیران بگویید «خدا زندگی‌ است، و چیزی که زندگی‌ را مورد خشونت قرار دهد بر ضّد خدا است». حیوانات رقابت می‌کنند و یکدیگر را شکار می‌کنند، اما آن‌ها این کار را با [چنان] نظم و تعادل و توازن اسرارآمیزی انجام می‌دهند که می‌تواند تا ابد ادمه داشته باشد. انسان‌ها اینگونه نیستند. وقتی ما یکدیگر را شکار می‌کنیم، شرایط به طرز غیر منتظره‌ای خراب می‌شود، و این [امر] به تخریب کلّ جوامع منجر شده است. اگر بخواهیم صحیح صحبت کنیم، از لحاظ به هم زدن نظم امور، تنها انسان‌ها می‌توانند خشن و یا غیر خشن باشند. 

از دو نظر مفهوم خشونت به عنوان صدمه زدن هم باید محدود شود. اول، حتی در مورد انسان‌ها هم، این خشونت نیست که کسی‌ تصادفاً به دیگر صدمه بزند. قانون این [موضوع] را تشخیص می‌دهد. یک شخص می‌تواند تصادفاً به دیگری آسیب برساند و آنان می‌توانند دوست، باقی‌ بمانند. اتفاقی که همیشه می‌افتد. اما اگر یک نفر به دیگری با قصد و غرض آسیب برساند، یکی‌ از آنان یا هر دوی آنان ناچار می‌شوند که برای از بین بردن [این] آسیب کاری انجام دهند. و این کار، از قضا، قسمتی از روند/ فرایند/ شیوه‌ی عدم خشونت است. 

       دوّم، زمانی که ما متوجه می‌شویم که خشونت تار و پود زندگی‌ را پاره می‌کند. خشونت واقعی نه‌ در عمل، بلکه در‌‌ همان نیت/ قصد صدمه زدن است، و این دقیقاً معنی‌ کلمه‌ی سانسکریت برای خشونت است، «هیمسا». اینجا ما باید به سراغ علم زبان‌شناسی برویم برای یک نکته مختصر اما حیاتی. هیمسا (میم صدای تو دماغی مانند دانز در فرانسه دارد) از ریشه‌ی «هان» به معنی‌ «ضربه زدن، به قتل رساندن» است؛ اما هیمسا گونه‌ی خاصی‌ از آن‌ ریشه تصور می‌شود. این می‌تواند‌‌ همان چیزی باشد که زبان‌شناسان به آن‌ صیغه‌ی تمنی می‌گویند. این نه‌ به معنی‌ عمل بلکه به معنی‌ علاقه یا قصد انجام عمل خاصی‌، در این مورد صدمه زدن است. 

     ذهن ما با این مثال‌های قدیمی آشنا است: «آیا شنیده‌ای که چگونه به اجداد ما گفته شده بود: شما هرگز نباید بکشید... اما من این را به شما می‌گویم، که اگر کسی با برادر خود عصبانی باشد باید به خاطر آن‌ پاسخگو باشد.» در واقع، ما حداقل وانمود به قبول این واقعیت ذهنی‌ می‌کنیم: مگر نه‌ اینکه منشور یونسکو می‌گوید: «جنگ در اذهان مردم شروع می‌شود»؟ اما منظور یاد گرفتن و به‌کارگیری این حکمت و خرد ابدی این است که تنها به یک امر پر واضح از یکسری مدارک مهم تبدیل نشود، بلکه به یک واقعیت عملی تبدیل شده و به کار گرفته شود. 

        بنا بر این تمام خشونت از ذهن بر می‌خیزد. بر همین اساس صدمه‌ی ناشی‌ از خشونت می‌تواند روانی‌ یا روحی باشد و همچنین مادی و فیزیکی‌، که این نکته ما را دوباره به معنی‌ لاتین کلمه‌ی خشونت «هتک حرمت، بی‌‌احترامی» بر می‌گرداند. این، هم خوب است و هم بد. بد به خاطر اینکه پی‌ بردن به این اصل که ما می‌توانیم خشن باشیم در حالیکه فقط اینجا نشسته‌ایم و افکار بد در سر می‌پرورانیم اما به کسی‌ آسیب فیزیکی‌ نمی‌زنیم، آشفته‌کننده است. این اصلاً احساسی‌ آرامش‌بخش نیست. اما اگر واقعیت داشته باشد به هر حال بهتر است که از آن‌ آگاه باشیم. تقریباً تمام رویکرد‌هایی که ما در حال حاضر نسبت به خشونت داریم مردود هستند. بیشتر آن‌ها، حتی اگر بتوانند مشکل را در نقطه‌ای تحت کنترل بگیرند، آنرا در جایی دیگر بد‌تر می‌کنند. رویکرد ما به جُرم هر روز انسان‌های بیشتری را روانه زندان می‌کند، در حالیکه به سختی از آمار جرم و جنایت در خیابان‌ها می‌کاهد. به نظر می‌رسد رویکرد و راه و روش برخورد ما با صلح جهانی ما را به سمت یک رشته جنگ پایان‌ناپذیر سوق می‌دهد؛ «جنگ با مواد مخدر» و «جنگ با تروریسم» شکست‌هایی پر خرج و خشونت‌بار هستند. بنا بر این این یک آسودگی خاطر بزرگ است که بالاخره، انگشت خود را بر روی نبض مشکل قرار دهیم. 

      در سالهای اخیر همه‌ی ما از یک روشنگری دیگر نیز آگاه شده‌ایم. اینکه بگوییم خشونت از ذهن آغاز می‌شود به این معنی‌ نیست که همیشه خشونت بوسیله‌ی اراده آگاه ما اعمال شده است. یک نوع خشونت وجود دارد که ما بدون اینکه کاملاً از آن‌ آگاه باشیم انجام می‌دهیم؛ در واقع خیلی‌ از آنچه ما امروزه ناچاریم خشونت بنامیم از احساس دشمنی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه از تمایل انفعالی یا حتی غیر آگاهانه‌ی ما برای استفاده از دیگران است. آیا این پیراهن زیبایی که من پوشیده‌ام از یک کارخانه با شرایط کاری خوب برای کارگران در ویسکانسین می‌آید یا از یک کارگاه برده‌داری صنعتی در تایلند؟ 

         آیا آن‌ مرد بی‌خانمان بهای موفقیت کمپانی من است؟ یا بودجه‌ی نظامی هنگفت کشور من؟ آیا جنگلی در جایی ویران شده تا غذائی را برای من بیاورد که اکنون در بشقاب خود به آن‌ نگاه می‌کنم؟ سوء استفاده‌ای که جزئی از ساختار یک سیستم اجتماعی باشد، خشونت ساختاری نام دارد. عبارتی که ما آنرا مدیون یکی‌ دیگر از پژوهندگان صلح به نام «یوهان گلتونگ» هستیم. با وجود اینکه خشونت ساختاری امروزه به دلیل روشی که سیستم اقتصادی مدرن را اداره می‌کند، بسیار شایع است، این پدیده احتمالاً از زمانی که انسان‌ها شروع به سازماندهی و تشکیل جوامع پیچیده کردند، وجود داشته است. زمانی که بودا، قرن‌ها پیش، یک مرد غیر خشن را توصیف کرد از کلمه‌ی «نا‌هانته، نا‌هانیاته» استفاده کرد: او کسی‌ را نمی‌کشد و موجب مرگ کسی‌ نمی‌شود. او به صورت آگاهانه در هیچ سیستمی که به زندگی‌ صدمه می‌زند، شرکت نمی‌کند. حتی در مواردی از خشونت که ما از آن‌ها مطلع نیستیم، موضوع کلیدی نیت [ما] است. یک ضرب‌المثل مشهور در لاتین هست که می‌گوید آنچه سرانجام به صورت عمل جلوه پیدا می‌کند در آغاز یک نیت بوده. کودکانی که در دنیایی پرورش پیدا می‌کنند که قسمتی از آن‌ بر پایه‌ی خشونت ساختاری بنا شده ممکن است خیلی‌ طول بکشد تا از وجود آن‌ اطلاع پیدا کنند، و یا تا زمانی که این اتفاق می‌افتد بدون اینکه بخواهند به بهای سوء استفاده از دیگران، نفع ببرند. کسی‌ آنان را به خاطر این موضوع خشن نخواهد خواند. تنها وقتی که بعد از آگاهی‌ پیدا کردن از این [خشونت] با خیال راحت به این سوء استفاده ادامه می‌دهند، می‌توان آن‌ها را تا حدی خشن نامید، این ممکن است یکی از دلایلی باشد که مردم نسبت به آموزش در مورد خشونت مقاومت می‌کنند. نمی‌توان عضویت ناخواسته در یک سیستم غلط را خشونت نامید؛ به عبارت دیگر، آگاهی‌ سرکوب‌شده با آگاهی‌ که هنوز کسب نشده تفاوت دارد. 

      همه‌ی این ملاحظات درون تعریف بسیار سودمند و ارزشمند گالتونگ از خشونت گنجانده شده‌اند: خشونت یک توهین قابل پیشگیری به نیازهای انسانی است. این تعریف، خشونت مخفی‌شده یا ساختاری را که من توصیف کردم، در معرض دید قرار می‌دهد. خشونتی که راه خود را عملاً در تمام نهاد‌های جوامع شناخته شده پیدا می‌کند. اما این تعریف حاکی از یک نکته‌ی بسیار مهم در مورد هر نوع خشونتی است: کلمه‌ی اجتناب‌پذیر اشاره به این می‌کند که زندگی‌ می‌تواند بدون چنین تحقیر‌هایی نیز وجود داشته باشد، و اینکه در یک دنیای ایده‌آل تمام انواع خشونت می‌تواند اجتناب‌پذیر باشد. این نکته، رکن مهمی در ایمانی است که در میان تمام افرادی که در طول تاریخ به امکان وجود عدم خشونت به صورت گسترده ایمان دارند، مشترک است. زمان ما نیز از این قاعده مستثنی نیست. تصادف‌ها اتفاق می‌افتند، درگیری‌ها گریزناپذیر هستند، مشاجرات معمولاً پیش می‌آیند. اما هیچیک از این‌ها لازمه‌ی ایجاد خشونت نیستند. درگیری‌ها و مشاجرات می‌توانند به صورتی خلاقانه بدون خشونت حل و فصل شوند. خشونت یک بدی غیر ضروری است. 

     اینجا دوباره قدرت ائتلافی می‌تواند مفید واقع شود. در یک سطح عمیق هر کس که خشونت واقعی اعمال کند، مثلاً نیت آسیب به دیگر را در دل‌ بپروراند، از‌‌ همان نیت هم آزار می‌بیند چه برسد به عواقب عملی که نتیجه‌ی آن‌ نیت است. همه‌ی ما تا حالا در مورد سندرم استرس بد از جراحت یا پی‌.تی‌.اس.دی شنیده‌ایم. اما یک مفهوم جدید وجود دارد که روان‌شناسان در حال تحقیق در مورد آن‌ هستند به نام استرس آسیب‌زای ناشی‌ از آماده شدن، که دقیقاً اینگونه ضربه‌ی روحی را به استناد می‌رساند. خشونت به هر دو طرف آسیب می‌رساند. اگر تاری که بین دو طرف دعوا وجود دارد، پاره شود هر دوی آن‌ها این پاره شدن را حس می‌کنند (در واقع در یک معنای فرا‌تر، هر کسی‌که در این شبکه بوده این پارگی را حس می‌کند). پس خشونت، مسئله‌ای است برای روان‌شناسان قبل از اینکه سؤالی برای جرم‌شناسان و قانونگزاران باشد. و سن آگوستین، بار دیگر، (کسی‌ که ذهن را به گونه‌ای می‌شناخت که شاید تعداد بسیار محدودی در دنیای غرب ذهن را [آنگونه] بشناسند)، آن را به زیبایی بیان کرده است: «تصور کنید کسی‌ از این موضوع آگاه شود که دشمن او می‌تواند به اندازه‌ی نفرتی که او نسبت به دشمنش در خود می‌پروراند به او آسیب برساند.» 

          در فرهنگ مدرن ما، شاید بهترین راهی‌ که از آن می‌توانیم به اهمیت این اصل پی ببریم، شواهد گسترده‌ی پزشکی در مورد اینکه نفرت و عدم توانایی بخشیدن دیگران با سلامتی ما چه می‌کند، باشد. خشونت طبق هر تعریف معناداری، پدیده‌ای است که برای ترمیم شدن/بهبود یافتن فریاد می‌کند. چیزی که در یک دنیای ایده‌آل انسان‌ها در مورد یکدیگر اعمال نمی‌کنند یا در مورد محیط زیست خود و یا هر کدام از ساکنین زنده‌ی آن‌. شاید قادر باشیم انسان‌ها را از اعمال خشونت باز داریم، اگر بتوانیم به گونه‌ای آنان را از این موضوع آگاه کنیم که آن‌ها با صدمه زدن به قربانی خود، به خودشان نیز آسیب می‌زنند. این فکر را در پس ذهن خود نگاه دارید چون این یک راه کاملاً جدید برای کنار آمدن با خشونت است. این راه جدید کلیدی است برای دنیای جدیدی که در جستجویش هستیم.

خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده‌ای آن را می‌آموزند؟/ بهترین راه ایستادگی در برابر این خشونت چیست

رییس جمهور صبح شنبه سوم مهر ماه، با حضور در دبیرستان نمونه دولتی دخترانه نرجس در منطقه ٦ تهران، زنگ آغاز سال تحصیلی ٩٦-٩٥ را به صدا درآورد.

 
رئیس جمهوری در آغاز سال تحصیلی ۹۶-۹۵ پرسش مهر را اینگونه مطرح کرد: خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده ای خشونت را می آموزند؟ در برابر خشونت چگونه می توان ایستادگی کرد و چگونه می توانیم جامعه ای داشته باشیم دارای رحمت نبوی؟ چگونه می توانیم جوامع منطقه و جهان را از خشونت برهانیم؟

روحانی در صحبت‌های خود گفته بود: امروز مشکل بزرگ در منطقه ما و جهان خشونت است، اما شما امروز در یک محیط امنی، درس و کلاس خود را در مدرسه آغاز می‌کنید، اما در همسایگی ما عراق، سوریه، یمن، کشورهایی که در منطقه ما هستند اما مدارس آنها ویران شده و دوستان دانش‌آموز آنها به خاک و خون کشیده شده‌اند و معلمان آنها فرصت تعلیم را از دست داده‌اند و ما باید به این فکر باشیم که خشونت تا چه اندازه می‌تواند محیط اجتماعی، جوانان و نوجوانان و آینده کشورها را تهدید کنند.
 
وی تأکید کرد: خشونت، تنها جنگ و ترور نیست، بلکه بی‌احترامی به همدیگر نبوده، اخلاق برادری، خواهری و دوستانه آن هم نوعی خشونت است. 
 
جواب شما مخاطبان فردا به این دو پرسش رئیس جمهور چیست؟
 
۱. خشونت از کجا نشات گرفته و چگونه عده ای خشونت را می آموزند؟
 
۲. بهترین راه مقابله با این خشونت چیست؟